اللهم عجل لولیک الفرج
با سلام و عرض خوش آمد گویی خدمت شما دوست و همراه گرامی امید است که با نظرات زیبایتان ما را یاری نمایید

یکشنبه

اگر جرأت داری غدیر را نپذیر


شخصی به نام حارث بن نعمان فهری که با امام علی علیه السلام دشمنی می‌ورزید، سوار بر شتر به پیش آمد و گفت «ای محمد، ما را به خدا خواندی، پذیرفتیم؛ نبوت خود را مطرح کردی، لااله الّا اللّه و محمد رسول اللّه گفتیم؛ ما را به اسلام دعوت کردی، پذیرفتیم؛ گفتی نماز درپنج وقت بخوانید، خواندیم؛ به زکات و روزه و حج و جهاد سفارش کردی، اطاعت کردیم، حال پسرعموی خود را امیر ساختی، نمی‌دانیم این حکم از طرف خداست یا با اراده شخصی تو پیدا شده است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به خدایی که جز او خدایی نیست این حکم از طرف اوست و من وظیفه ای جز ابلاغ آن نداشتم. حارث بن نعمان پس از شنیدن این جواب، خشمناک شده، سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، اگر آنچه محمد درباره علی می‌گوید، از طرف تو و به امر توست، سنگی از آسمان بر من فرود آید و مرا عذاب کند. هنوز سخنان او به پایان نرسیده بود که از آسمان، سنگی بر او فرود آمد و او را به هلاکت رساند و بدین سان سزای جسارت خود را به مقام ولایت دریافت کرد.

سه‌شنبه

مرد اول لشکر علی بن ابیطالب (ع)


اولین آشنایی:
اولین باری كه با مهدی آشنا شدم، زمانی بود كه ایشان در واحد اطلاعات سپاه قم، مــــشغول به كار شدند. آن زمان، ابتدای شروع كار سپاه بود و در داخل كشور بحرانهای بسیاری ایجاد شده بود. به كمك ایشان و شـهدای دیگری همچون شهید باقری كه ایشان هم در اطلاعات سپاه تهران فعالیت داشتند، توانستیـــم در مقابل حوادث اول انقلاب بایستیم و مســائل ایجاد شده را خنثی كنیم. در حدود یك سال و نیم با ایشان در مقابله با ضد انقلاب، همكاری داشتیم تا این كه جنگ شروع شد.

یا جواد بن الرضا


ای شیعه بزن ناله و فریاد امشب           از غربت آن غریب کن یاد امشب
مسموم شد از زهر، جواد بن رضا            در حجره در بسته‌ بغداد امشب

جمعه

نجات در آخرین لحظه


سکوت مرگباری منطقه فاو را در برگرفته بود. ا نتهای خط، سعید و رضا درون سنگر به نگهبانی نشسته بودند.  جلوی سنگر کانال مخروبه ای قرار داشت که سمت چپش را آب و سمت راست آن را نیزار پوشانده بود.  ناگهان از درون کانال صدای پا آمد.  سعید گفت: «حتما صدای قورباغه است که از لای نی ها درون کانال افتاده». با گفتن این جمله هر دو خیال?شان راحت شد.  آرام و ساکت اطراف را نگاه می کردند. رضا دلش راضی نشد و گفت: «ساکت!  صدای پاست، مطمئنم». سعید حرفش را قطع کرد: «ای بابا، تو هم امشب خیالاتی شده ای!  صدای پا چیه؟