دوشنبه
پنجشنبه
شهید شیخ احمد یاسین
ارسال شده توسط Didar 1 دیدگاه های شما
برچسبها: انتفاضه، پوستر، حماس، شهادت، شهدا، شیخ احمد یاسین، طرحها، فلسطین، مردان بی ادعا، مقاومت، والپیپر، هنر مردان خدا
سهشنبه
مردان بی ادعا
ارسال شده توسط Didar 0 دیدگاه های شما
برچسبها: آسمانیان، جبهه و جنگ، دفاع مقدس، شهدا، شهیدان، مردان بی ادعا، والپیپر، والپیپر اسلامی، هفته دفاع مقدس، هنر مردان خدا
کربلا مرا دریاب
ارسال شده توسط Didar 0 دیدگاه های شما
برچسبها: پوستر، دفاع مقدس، شهدا، کربلا، والپیپر، هنر مردان خدا
پنجشنبه
سردار هور (2)
ارسال شده توسط Didar 9 دیدگاه های شما
برچسبها: پوستر، دفاع مقدس، سردار علی هاشمی، شهدا، طرحها، هنر مردان خدا
سهشنبه
مرد اول لشکر علی بن ابیطالب (ع)
جمعه
نجات در آخرین لحظه
بخوان و غیب شو!
چهارشنبه
بهای کشيده جانانه
پس از شهادت شهید زین الدین به راننده اش عباسعلی یزدی – که خودش بعدها درعملیات والفجر 5 به شهادت رسیدگفتم : ( عباس ، اگر خاطره ای از آقا مهدی داری ، برایم بگو )). گفت : خاطره ای دارم که خود آقا مهدی برایم تعریف کرد و من از زبان او نقل می کنم .... روزی برای شناسایی رفته بودم داخل خاک عراق و میان نیروهای آنها ،ساعتی سرم به کارخودم گرم بود ، اما پس از مدتی خسته و تشنه ماندم که چکار کنم . دل به دریا زدم و رفتم توی یکی از سنگرها ، سنگر مجهزی بود ، معلوم بود که سنگر فرماندهان عراقی است . فرصت را غنیمت دانستم وخودم رابه دو استکان چای مهمان کردم ، همین که استکان را زمین گذاشتم ، یک افسر عراقی دم درسنگرسبز شد . با خود گفتم : ((حالا خر بیار و باقالا بار کن ! ))برای این که لو نروم ، خودم را زدم به کوچه علی چپ و انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام ! آن افسر که غضبناک نگاهم می کرد ،آمد جلو و کشیده جانانه ای خواباند دم گوشم که لابد چرا در استکان او چای خورده ام ! کشیده را که نوش جان کردم ، فوراً در رفتم .از قضای روزگار ، در عملیات خیبر همان افسر را در میان اسرا دیدم . با تعجب خاص زل زده بود به من ، گویا مرا بجا آورده بود و انگار به همان چای که در استکانش خورده بودم ، می اندیشید و به بهای گرانی که از من گرفته بود!
نامه از ستاد فرماندهی تهران بود.
اسم چند خلبان نمونه را می خواستند.
قرار بود از طرف امام به شان هدیه ای داده شود؛ به عنوان تشویق.
نامه را داده به ما.
لیست اسامی را تهیه کردیم.
اسم خودش را هم گذاشتم جزوش.
لیست را که دید ناراحت شد.
گفت: «این هدیه حق دیگرانه، نه من!» گفتم:
«مگه شما بالاترین ساعت پروازی را ندارین.
مگه شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی کنین؟ مگه شما ...؟»
فایده ای نداشت می گفت که وظیفمه!
اسم خودش را خط زد و لیست را امضا کرد .
بگو بمير ؛ می ميرم!!
انقلاب که به پیروزی رسید، علی سر از پا نمیشناخت، با خوشحالی در بسیج مسجد ثبتنام نمود، بیشتر اوقات در مسجد بود، و هربار که به خانه بازمیگشت، یک دمپایی پاره به پا داشت، وقتی معترضانه به او میگفتم:«این چه وضعی است» نگاهش را به زمین میدوخت و میگفت:«مامان اشکالی نداره، آن بنده خدایی که کفشهایم را برده، احتمالاً احتیاج داشته است» 17 سال بیشتر نداشت که شناسنامهاش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم:«علی این کار را نکن در جبهه از تو کاری ساخته نیست» کنار در ایستاد و پاسخ داد:«مادرجان! شما به من بگوئید، بمیر، میمیرم ولی نگوئید نرو من آنجا آب که میتوانم بدهم» بالاخره تابستان سال 1361 راهی جبهه شد.
جمعه
شهيد خرازی به روايت شهيد آوينی
... وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار . اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است که او را در میان همراهانش گم می کنی . اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است . ما اهل دنیا ، از فرمانده لشکر ، همان تصویری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند. حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده اند: شجاعت و تدبیر . حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتک کرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.
شنبه
يا زيارت ؛ يا شهادت
از آن اشخاصی بود كه دایم باید در میان گودال های قبر مانند سراغش را می گرفتی. یك سره مشغول ذكر و عبادت بود. پیشانی بندی داشت با عنوان «یا زیارت، یا شهادت» كه حقش را خوردند. از آنجا مانده و از اینجا رانده شده! هر وقت هم برای پاك سازی میدان مین داوطلب می شد نامش درنمی آمد. آخر جنگ بچه ها پارچه ای تهیه كرده و روی آن نوشته بودند: «كمك كنید. روی دست خدا باد كرده، دعا كنید تیر غیب بخورد».
شهدا آدمهای ترسناکی بودند!تا آنجا که یادم می آید، شهدا آنقدر ها هم که حالا می گویند نازنین نبودند. همیشه هم لبخند روی لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعیض از یادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودندکه هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند.
تا آنجا که یادم هست ،راستی چند هزار سال پیش بود؟
- تجمل پرست ها از بسیجی ها می ترسیدند. مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسیجی ها می ترسیدند، شهدا آدم های ترسناکی بودند. باور کنید به خدا، این قدر دوست داشتنی بودن هم خوب نیست.
باور کنید به خدا، امام حسین (ع) هم این قدر دوست داشتنی نبود. اگر نمی ترسیدند از او، که قطعه قطعه اش نمی کردند و اسب بر پیکرش نمیدواندند و آب بر قبرش نمی بستند و در خیمه ها محصورش نمی کردند.
پنجشنبه
زیارت بعد از شهادت
محمدرضا عاشور در جریان عملیات والفجر 8 زخمی شد و به بیمارستانی در اصفهان انتقال یافت. خانواده او تا آخرین لحظات بربالینش حضور داشتند. محمدرضا قبل از شهادت گفت:«من آرزو داشتم پس از عملیات والفجر 8 به پابوس امام رضا (ع) بروم ولی افسوس که حالا دیگر نمیتوانم و لحظاتی بعد به شهادت رسید، برادرش پیکر او را داخل تابوت گذارد و روی پارچه تابوت نوشت:«محمدرضا عاشور اعزامی از گرمسار» سپس خود و خانواده برای مهیا کردن مقدمات تشییع به تهران و از آنجا به گرمسار رفتند، پیکر شهید عاشور نیز به همراه بقیه شهدا به تهران منتقل شد ولی به دلیل نامعلومی پارچه تابوت او با شهیدی از مشهد عوض شد و پیکر او به مشهد انتقال یافت. پس از غسل و کفن و طواف در حرم امام رضا (ع) خانواده شهید برای وداع آخر با شهیدشان روی او را کنار زدند و متوجه شدند که این شهید آنها نیست از طرفی خانواده محمدرضا هم همینطور و بعد با پیگیری، هر خانواده شهید خودش را دریافت کرد و به خاک سپرد. در حالی که شهید عاشور به آرزویش که زیارت امام رضا (ع) بود رسیده بود.
چهارشنبه
مناجاتی از شهید چمران

«هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم.»
«خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.
خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نورمي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.»
یکشنبه
خاطرات خواندني يكي از همرزمان عماد مغنيه
«مثل هميشه ساكت و كم حرف بود، سكوتش نيز معنويت بود. همه ما به گروه هاي هشت الي ده نفري تقسيم شده بوديم و تنها آرزوي ما آن بود كه حاج رضوان شبي همسنگر ما باشد. تيزبين، كوشا و دقيق عمل مي كرد. هميشه نقطه قوت دشمن را براي ما نشانه مي گرفت و از پيروزي سخن نمي گفت. او معتقد بود پيروزي هميشه از آن حق است و مردان حق نبايد به كسب ميدان بينديشند زيرا كه هميشه پيروزند. با دشمن سرسخت بود و با دوستان مهربان، حاج رضوان گاهي كه جنگ و ستيز با دشمن به طول مي كشيد ضعف و درد جسم بي رمق خود را با تكيه به ديوار و اندكي تامل و سكوت از ما پنهان مي ساخت. حاج رضوان روح معنويت جنگ 33 روزه حزب الله لبنان بود. هيچ كس نمي دانست كه اين نماد عشق، اين نور آفتاب، همان عماد مغنيه بود، عمادي كه دشمن سال ها بود از خيال او خواب هاي آشفته مي ديد. عمادي كه با زيركي اش، يادگار بر سينه دشمن نوشت. همه رزمندگان جنگ 33 روزه لبنان شهيد مغنيه را به عنوان فرماندهي عمليات مي شناختند. هيچ كس نمي دانست كه همسنگرش حاج رضوان همان شبحي بود كه دشمن سال هاست به دنبال اوست. همان شبحي كه اسطوره جاودان ايستادگي حق در برابر باطل را رقم زد.»
«اواخر جنگ كه ديگر پيروزي حزب الله و مقاومت اسلامي لبنان ورد زبان همه دنيا بود، كسي از دور با ماشيني در كنار يكي از سنگرها ايستاد. حاج رضوان در اين لحظه دستش در دست يكي از بچه ها گره خورده بود. آن غريبه فرياد زد حاج عماد آمده ايم كه برويم به ستاد فرماندهي كل، سيدحسن در انتظار شما است. همه نگاه ها به هم گره خورد، همه با سكوت از يكديگر مي پرسيديم اين همان عماد مغنيه، شبح دست نيافتني است؟ هيچ كس جرات نداشت اين را از حاج رضوان بپرسد. او با لبخندي آكنده از اميد به ما گفت بچه ها ما پيروز شديم، شما از همان اول هم به حضور من نياز نداشتيد. با لبخندي گرم و روحي آكنده از اعتماد به آرامي از ما جدا شد تا بار ديگر يك افسانه دست نيافتني شود.
دقت عمل و برنامه ريزي حاج رضوان در جنگ 33 روزه لبنان بي نظير بود، هميشه پيش بيني هاي او درباره دشمن درست از آب در مي آمد و ما بعد از كسب هر پيروزي به او مي گفتيم حاجي باز هم پيش بيني كردي، الحق كه علم غيب داري، او با لبخندي در پاسخ مي گفت براي رويارويي با دشمن نياز به علم غيب نيست، كافي است به ضعف دشمن و به قدرت خود بينديشيم. آن روز بعد از رفتن حاج رضوان هيچ كس تا صبح سخن نمي گفت، هر كس با خيال خود شب را به صبح رساند.»
(small).jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)






